محمد بن جرير الطبري ( مترجم : بلعمي )

1311

تاريخ الطبرى ( تاريخنامه طبرى ) ( فارسي )

سجاده پيش بنهاد و تكبير كردند . و ابو الحسن بيرون آمد و به جاى پدر بنشست . و مقتدر چون از نماز بامداد فارغ گشت به تخت باز شد و به جاى خويش بنشست . و شفيع را بفرستاد تا بو الحسن را بخواند . چون بو الحسن درآمد ، مقتدر بر جاى خود نشسته بود بر تخت ، و آن روز شنبه بود چهاردهم ماه ذو القعده سال بر دويست و نود و پنج از هجرت . مقتدر ابو الحسن را گفت امروز وزير نيامد به ديدن ما . ابو الحسن گفت : از شغلهاى مهم لختى بر او مانده است چنان كه آن را تأخير نتواند كردن ، و بدان مشغول است ، بدان سبب به خدمت نيامد . پس مقتدر گفت : يا احمد ، ستى من نيامد و حرم من نياوردند . و خلفا مادر را ستى خواندندى . ابو الحسن گفت : يا امير المؤمنين ، روز روشن شده است و زنان را بيرون نتوان آوردن خاصه به دجله اندر ، وزير فرموده است كه امشب چون نماز شام بكنند و تاريكى شب اندر آيد ايشان را بيارند . و ايشان به سراى طاهر رسيدند . مقتدر گفت : روا بود . بو الحسن گفت : امير المؤمنين دستورى دهد تا خليفتان و مهتران سپاه و خادمان خاصه اندر آيند و سلام كنند . گفت : روا بود . بو الحسن بيرون آمد و ايشان را دستورى داد . و نخست سوسن حاجب اندر آمد و بساط را بوسه داد و مقتدر را دستبوس كرد و بازگشت . و ابو الحسن و صافى و شفيع و تنى چند از خادمان خاصه پيش وى ايستادند . و مقتدر آن روز روزه داشت و گفت تا عيالان نيايند روزه نگشايم . [ 359 b فا ] و ابو الحسن بيرون آمد و به جاى پدر بنشست با صافى و خادمان همه . و بو الحسن پيش ايشان بسيارى مقتدر را بستود و ايشان دعاها گفتند و شكر بارى تعالى گزاردند . و بو الحسن رقعه ها نبشت پيش پدر به هر چه رفته بود . عبّاس رقعه ها را برخواند و آگاه شد كه كار خلافت بر مقتدر قرار گرفت . پس حاجب خويش را به در سراى فرستاد كه آن سپاه را كه از دوش باز بر در بوده اند معذرت كند و بازگرداند . و بفرمود كه هر سرهنگى بامداد با خيل خويش به سراى من آيند تا با هم به سراى سلطان رويم . حاجب بيامد و سپاه را معذرت كرد . و سوسن را آگاه